بیقرار بودم ، نمیدونستم باید چه کار کنم تا دل اینهمه توی سینه خودشو به در و دیوار نکوبه. هر جا میرفتم تو بودی و تو . لا به لای خط خطی های توی دفترم چشمم افتاد به این جمله که بی اختیار ولی با تمام وجودم نوشته بودم : من تو را میخواهم ، چه کنم ؟؟؟
یه پاک کن برداشتم و ویرگول رو توی جمله پاک کردم. الان یه کمی بهترم!
ساعت 4 صبح بود که صدای شیون زیبا خانم رو شنیدیم. همسایه ها جمع شده بودند دم خونه اش. شوهرش اومده بود بره دستشویی که افتاده بود و سرش خورده بود به یکی از پله ها. همونجا تموم کرده بود.
اورژانس از راه رسید ولی هر کاری کردند نتونستند جنازه رو از در خونه بیارن بیرون. خونه شون خیلی کوچیک بود . در گیر میکرد به پله ها. مجبور شدند در رو از جا بکنند. بعد از معاینه ، دکتر گواهی فوت رو نوشت :" مرگ بر اثر ضربه مغزی ". یکی از همسایه ها گفت : اینجوری که مرگش مشکوک میشه. شاید برای دفن ایراد بگیرن. دکتر گفت : یه لاک غلط گیر بیارید درستش کنم. "ضربه " رو لاک گرفت و جای اون نوشت " سکته " !
ساعت 2 بعد از ظهر همه از مراسم تشییع بر گشته بودند. احمد آقا که چند بار به خاطر اینکه جناب مرحوم پسر کوچیکش رو برده بود اون پشت مشتا باهاش درگیر شده بود ، گفت : غسل و کفنش چقدر سریع انجام شد. انگار هیچ دلبستگی به این دنیا نداشت. حاج آقا گفت : کفنش رو خودم از کربلا آورده بودم براش. یه مشت خاک تربت هم گذاشتم کنارش ! صدای گریه زیبا خانم بلند تر شد. یاد اون روزایی افتادم که با مرجانشون همکلاس بودم. یاد اون روزی که از مدرسه برگشتیم و دیدیم مامانش تریاک خورده تا خودشو خلاص کنه . صدای اکرم خانم منو به خودم آورد : خوش به سعادتش! چه مرگ راحتی داشت . دیدی صورتش چقدر نورانی شده بود ؟
آلترناتیو !
صدای جیغ حبه انگور ، شنگول و منگول رو نصفه شبی کشوند توی اتاق خانم بزی. طفلکی از ترس زبونش بند اومده بود. هق هق بلندی کرد و گفت که خواب دیده آقا گرگه گلوی مامانشو گرفته توی دهنش. می گفت صدای نفسای گرگ بدجنس اونقدر نزدیک بود که نمیدونه خواب بوده یا بیدار؟
خانم بزی در حالی که سعی میکرد گلوشو یه جوری از دید بزغاله ها قایم کنه دستی به سر حبه انگور کشید و گفت : بخواب عزیزکم. همه چیز رو به راهه . من پیش توام. دیگه لازم نیست از عمو گرگه بترسی !
حبه انگور هنوز نمی فهمید داره خواب می بینه یا بیداره؟ مامان بزی داره چی میگه ؟ راست راستی این همون مامان بزی خودشونه که به گرگ سیاه بدجنس میگه عمو ؟ این همون بز ِ زن ... زن...... اِ ... اِ ....... پس زنگولش کو؟؟؟؟ بچه ها به پاهای مامان بزی خیره شدند! جای زنگوله یه زنجیر دور پای خانم بزی بود که شکلکایی بهش آویزون بود. شکل یه بز ، یه قلب ، یه گرگ !
1 - نه ! اینجوری نمیشود. باید یک فکر اساسی کرد. فعلا نمیدانم ایراد کجای کار است؟ از اعداد و ارقام توی شناسنامه که همینجور با نزدیک شدن به اردیبهشت بالا میروند یا کار نکشیدن از این دستگاه گوارش ؟ ! راستش را بخواهید این چند وقت به محض اینکه یک شب شام بخورم ، گیرم کمی دیر ! ، توی خوابم بکُش بکُش راه می اندازم. آتشفشان می بینم که گدازه هایش می آید و مستقیم میخورد توی سر و صورت کسی که نمی دانم باید از نبودش خوشحال شوم یا غمگین ! توی خواب هم یه کم تردید داشتم که باید ببرمش دکتر یا خودم زودتر فرار کنم ؟ !!
مانده ام اینهمه آدم که این شبها مهمانی میروند و به صاحبخانه که هیچ ، به خودشان هم رحم نمیکنند، شبها چند صد هزار نفر را می کشند؟
دایی جان همیشه میگوید : " به مال ِ مفت که رسیدی ، خودت رو هلاک کن که این جریان کم اتفاق میافتد ! " . ما هم دیشب هر چند مال مفت نبود ، خوردیم ولی دیگران را هلاک کردیم !!!
2 - خواندن بعضی وبلاگها آدم را به این فکر وا می دارد که نوشتن وبلاگ برای افرادی چون من دو ضرر بزرگ دارد. اولیش اینکه وقت خودم را میگیرد و دوم آنکه وقت شما را ! راستی که بعضی ها چقدر سرشان میشود ها !!!! ..... کمی دپرس شده ام که چیزی نمیدانم که بنویسم و یا اندک چیزی را که میدانم نمیتوانم آنطور که دلم میخواهد بنویسم .
سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ......
نمیدونم چرا این روزا یاد خانم کتابفروش افتادم. کلاس اول دبستان که رفتم ، همون روز اول یه دفترچه پر از نوشته هام با خودم برده بودم. قبل از رفتن مدرسه تمام الفبا رو یاد گرفته بودم . کلاس بندیمون که کردند ، من افتادم توی کلاس خانم کتابفروش. ولی یه روز بیشتر توی اون کلاس نبودم. چون فرداش گفتند اشتباه شده و باید برم توی کلاس خانم پوریان. هنوز نگاههای اونروز خانم کتابفروش یادمه . دوست نداشت از کلاسش برم. آخه همون روز اول دفترمو نشونش داده بودم. از همون روز اول مهر ، مهرش یه جورایی به دل منم افتاده بود. همیشه یه روسری بلند سرش میکرد که زیر چونه شو سنجاق زده بود . با یه پیراهن مردونه و یه شلوار لی. خوب این تیپ برای اون روزا که هیچکس حجاب نداشت خیلی بود. یادمه روزای جشن که میشد ، توی دفتر میموند و نمی اومد توی مراسم. معنی اینا رو اون روزا نمی فهمیدم. چند سال پیش از طریق دوستام فهمیدم که خانم کتابفروش دیگه بین ما نیست. آخه هنوزم نمیخواست توی مراسم شرکت کنه ! من از سیاست چیزی نمیدونم . من از آزادی چیزی نمیدونم. فقط دیدم که خانم کتابفروش اونروزا بود ولی این روزا نیست ! ........ جای تمام کسانی رو که برای آزادی من و تو تلاش کردند ( صرفنظر از اینکه چقدر موفق بودند ! ) موقع سال تحویل خالی کنیم.
